بخش اول گفتگو

 

 


گفت و گو با حجت الاسلام و المسلمین محمدی ری‌شهری

ـ با عرض سلام و خسته نباشید و با تشکر از اینکه وقت گرانبهای خود را دراختیار ما گذاشتید.

جناب آقای ری‌شهری:

ـ در کتاب «دانشنامه امیرالمؤمنین» تألیف شما، جمله‌ای از امام علی (علیه السلام) نقل و ترجمه شده، که بسیار زیباست. آن حضرت فرموده‌اند:

«تبار مردمان، نشان‌دهنده چگونگی شخصیت، اندیشه و فرهنگ آنان است.» به سیاق این کلام مولا، از جناب عالی تقاضا می‌کنیم ابتدا گفت و گو را از تبار، خانواده و کودکی خودتان آغاز کنید.

حجت الاسلام ری‌شهری: بسم الله الرحمن الرحیم. بنده درچهارم آبان سال 1325 در شهرری در یک خانواده مستضعف به دنیا آمدم.

پدرم حاج اسماعیل محمدی نیک، نانوا بود و در میان مردم و کسبه، به تدین و تقید به مسایل شرعی معروف بود. پدرم از مریدان مرحوم حاج آقا حسین اثنی عشری صاحب تفسیراثنی عشری بود و سعی می‌کرد در خانواده، تعالیم ایشان را از واجبات و مستحبات دین اجرا و عمل کند، مادرم «بدرالسادات شکرآبی»، از نواده‌های امامزاده شکراب در«آهار»، اطراف اوشان فشم تهران است. مادرم معلم قرآن بود و در منزل به دختران و پسران قرآن می‌آموخت و جالب است که بعضی از اهالی شهرری، خانم‌ها، و آقایانی که حالا سالمند هستند، می‌گویند: ما قرآن را پیش مادر شما یاد گرفته‌ایم.

ـ دورترین خاطره‌ای که از دوره کودکی‌تان به خاطر دارید مربوط به چه موضوعی است؟

حجت الاسلام ری‌شهری: دورترین خاطره‌ام مربوط به زمانی است که پدرم ازسفر کربلا برگشته بود. یادم هست که ما برق نداشتیم و پدرم جلو چراغ گردسوز توی اتاق نشسته بود و من خوشحال پیش او رفتم. حالا وقتی این موضوع را برای اقوام تعریف می‌کنم، می‌گویند این موضوع مربوط به دو سالگی تو بوده!

 

 

ـ آیا خودتان هم در کودکی برای آموزش به مکتب‌خانه رفته بودید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، حدود چهار سالگی مرا به مکتب‌خانه خانگی گذاشتند و بعد هم به مکتب خانه‌ آقای موسوی رفتم. ایشان حالا در باقرآباد امام جماعت هستند، این مکتب‌خانه کمی ‌با برنامه بود. بعدها شخصی به نام آقای فضیلت یک دبستان ملی در محل ما تأسیس کرد. من دقیقاً نمی‌دانم چند ساله بودم که آنجا رفتم اما می‌دانم بدون آن که کلاسهای اول و دوم و سوم را خوانده باشم، بعد از مکتب به کلاس چهارم رفتم و تا کلاس ششم هم آنجا بودم.

ـ جناب آقای ری‌شهری! اجداد شما اصالتاً هم از اهالی شهرری بودند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: جد ما «ملاعلی» سمنانی و از دوستان مرحوم حاج محمد تقی بافقی روحانی، مبارز زمان رضاخان، بوده که می‌شناسید. جد ما مدتی هم تولیت امامزاده ابوالحسن را داشته و گویا املاکی هم در سمنان داشته و بعد به شهرری می‌آید.

ـ ایشان درکسوت روحانیت بودند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، چون باسواد بوده به او «ملا» می‌گفتند. او آدم عجیبی بوده و حدود 130 سال عمر کرده و موقع خواندن قرآن ازدنیا رفته است، یعنی قرآن را زمین می‌گذارد و از دنیا می‌رود.

ـ خداوند ایشان را رحمت کند، بفرمایید از دوره دبستانتان چه خاطره جالبی دارید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: یادم هست در دوره دبستان به دلیل آن که در مکتب حساب نخوانده بودم، این درس برایم خیلی مشکل بود و اوایل نمره‌های بدی می‌گرفتم و مجبور شدم حساب را پیش دانش‌آموزان کلاس بالاتر بخوانم. یک روز با کسی که به من درس می‌داد قهر کردم و از آن به بعد نمره حسابم از آنچه بود بدتر شد. به همین جهت تلاش کردم و تصمیم گرفتم حساب را خوب یاد بگیرم و در فاصله کوتاهی ریاضیاتم خوب شد، حتی بهترازسایر درسهایم، طوری که در کلاس پنجم و ششم شاگرد اول مدرسه شدم و به من جایزه دادند .

ـ منزل شما درکدام منطقه شهرری بود؟

حجت الاسلام ری‌شهری:خانه ما آخرین خانه عظیم‌آباد شهرری بود که آن موقع «سرکوره» می‌گفتند. بعد از کوره‌های آجرپزی، خانه‌های کوچکی طرف جنوبی کوه بود و در جنوبی‌ترین نقطه شهرری، آخرین خانه، پشت مسجد امام حسن مجتبی (علیه السلام) خانه ما بود و بعد از آن دیگر باغ بود مسکن ما خانه‌ای خشت و گلی بود که سه اتاق داشت، در یک اتاقش ما می‌نشستیم ـ پدرو ماردم، مادربزرگم و بچه‌ها ـ و یک اتاقش دست یکی ازعمه‌هایم بود که با شوهرش آنجا بود و اتاق دیگر هم دست عمه دیگرم بود که با شوهر و بچه‌هایش آنجا زندگی می‌کردند.

ـ طبعاً خاطرات کودکی شما مربوط به همان خانه است.

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، یادم هست یک شب دزد، دیوار باغ جنب خانه ما را سوراخ کرده بود که از خانه ما چیزی ببرد و متأسفانه چیزی برای بردن پیدا نکرده بود!

ـ آن خانه به صورت ارث به پدرتان رسیده بود؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، پدرم بعد از دنیا آمدن من، وقتی که کمی دست و بالش باز شده بود آن را ساخته بود و چون خواهرانش زندگی فقیرانه‌ای داشتند، به هرکدام اتاقی داده بود و به آنها کمک می‌کرد. پدرم در 12 سالگی پدرش را از دست داده بود، یک مقدار هم در سمنان و تهران و شهرری ارث داشتند که اقوام برده بودند و چیزی به او نرسیده بود. پدرم هرچه داشت از کارگری به دست آورده بود؛ بعد یک نانوایی در شهرری اجاره کرده بود و دیگر کارگری نمی‌کرد، بعد هم مغازه را خریده بود.

ـ ایشان در قید حیات‌اند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، پدر و مادرم هر دو در تصادف اتومبیل از دنیا رفتند.

ـ همزمان؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر مادرم قبل از پیروزی انقلاب، زمانی که چهل و چند سال داشتند همراه با چند خواهر و برادر کوچکترم در سفری که به قم رفتند، به خاطر آنکه در جاده قم مانور بوده، از جاده ساوه به قم می‌روند و در محل «شاه جمال» تصادف کردند. آنجا مادرم و برادر کوچکترم از دنیا رفتند. پدرم هم زمانی که من در وزارت اطلاعات بودم، دراثر تصادف با اتومبیل جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ـ خداوند آنها را رحمت کند.

حجت الاسلام ری‌شهری: مرحوم مادرم به من می‌گفت: زمانی که تو را در شکم داشتم، روزی در کنار خانه ایستاده بودم، عابری که از آنجا می‌گذشت به من گفت: این بچه‌ای که در شکم داری پسراست و از یکی از بچه‌هایت خیر می‌بینی. به همین صورت مبهم گفته بود. حالا او چه کسی بوده، مشخص نیست.

ـ جناب ری‌شهری! چطور شد که به درس طلبگی و لباس روحانیت علاقه‌مند شدید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: این موضوع یک مقدمه‌ای دارد. همانطور که قبلاً اشاره کردم، پدرم به روحانیون و مخصوصاً به آقای اثنی عشری بسیار علاقه داشت. مرحوم اثنی عشری از روحانیون بسیار متدین، باسواد و از شاگردان و دست‌پروردگان مرحوم بافقی بود و مثل آن مرحوم، اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. ایشان در منبرهایش از دستگاه انتقاد می‌کرد و من زمانی که کودک بودم پای منبر او می‌رفتم. آقای اثنی عشری در جریان 15 خرداد دستگیر شد و طولی نکشید که از دنیا رفت. پدرم می‌گفت: یک روز آقای اثنی عشری در مسجد مرا خواست و ضمن اشاره به تو گفت: این پسر توست؟ گفتم: بله، چطور؟ گفت: من دقت کردم دیدم موقعی که سر منبر صحبت می‌کردم، فقط این بچه بود که با دقت به حرف من گوش می‌داد؛ و بعد گفته بود: هر چه خرج طلبگی‌اش می‌شود، من می‌پردازم. پدرم گفته بود: نیازی نیست و تشکر کرده بود. به هرحال، پدرم به روحانیت خیلی علاقه داشت، گاهی با همان وضعی که داشتیم چندروحانی ناشناس را که مثلاً شب از ماشین جا مانده بودند، به منزل می‌آورد و پذیرایی می‌کرد.

ـ واقعاً کسانی مثل آقای بافقی حقشان با این صحبتها ادا نمی‌شود.

ـ حجت الاسلام ری‌شهری: یک خاطره‌ای هم از آقای بافقی بعداً برایتان خواهم گفت که خیلی جالب است. به هرحال، همانطور که قبلا گفتم، وقتی درامتحانات کلاس پنجم و ششم نمرات خیلی خوبی آوردم و شاگرد اول شدم، معلمین مدرسه به من توصیه کردند که به دبیرستان بروم ولی پدرم تحت تأثیر مرحوم اثنی عشری و وضعیتی که در دبیرستانهای آن زمان حاکم بود، مخالف ادامه تحصیل من در دبیرستان بود و به من می‌گفت: یا باید طلبه بشوی یا کار کنی؟ من علاقه زیادی به تحصیل علم داشتم ولی به خاطر جوّ خاصی که درآن زمان علیه روحانیت درمدارس وجود داشت، به هیچ قیمتی حاضر نبودم طلبه بشوم و پدرم هم مرا بر سر دو راهی گذاشته بود و تأکید شدیدی داشت که من طلبه بشوم. به هرحال، به خاطر این‌که در حوزه‌ها چیزی یاد می‌گیرم یعنی، به خاطر اصل یادگیری و علم قبول کردم که درس طلبگی بخوانم، اما با پدرم شرط کردم که تنها «درس طلبگی» بخوانم ولی لباس نپوشم! پدرم قبول کرد و گفت: نمی‌خواهد لباس بپوشی، اما درس طلبگی را بخوان.

ـ درس طلبگی را در همان شهرری شروع کردید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، در مدرسه برهان شروع به خواندن دروس حوزوی کردم. آن زمان مسئول مدرسه مرحوم حاج محمدرضا بروجردی بود. ایشان فردی عالم و مجتهد و بسیار وارسته بودند. من یک سال آنجا بودم، یعنی سال تحصیلی 39ـ40 را در شهرری بودم. مقداری از «سیوطی» را آنجا خواندم و بعد به قم رفتم.

ـ وقتی به قم رفتید آیت الله بروجردی هنوز در قید حیات بودند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، حتی من دو بار نماز جماعت را پشت سرایشان خواندم. البته آن موقع طلبه نشده بودم. از حدود 13 سالگی نماز می‌خواندم و روزه می‌گرفتم. وقتی که از شهرری به قم رفتم، بچه سال بودم و به این خاطر، پدرم، مادربزرگم «سارا خاتون» را همراه من فرستاد. ما در محل پنجعلی حیاط خلوت منزل حاج آقا عباس اربابی را به ماهی 20 تومان اجاره کردیم. پدرم آن زمان ماهی 150 تومان ماهانه برایم می‌فرستاد، شاید می‌خواست ما در قم در رفاه باشیم. به هرحال، در قم شروع به تحصیل کردم. سارا خاتون ـ مادرپدرم ـ خیلی به روضه امام حسین (علیه السلام) علاقه داشت و در مجالس روضه، گریه عجیبی داشت. وقتی در روضه‌ها گریه می‌کرد همه می‌دانستند که سارا خاتون درآن مجلس شرکت کرده! صدایش خیلی بلند بود و با همان صدا و خیلی سوزناک گریه و شیون می‌کرد.

ـ به نسبت آن زمان، پدرتان پول خوبی برای شما می‌فرستاده، یکی از روحانیون از خاطرات زمان طلبگی‌اش می‌گفت: ما با مکافات ماهی پنج تومان شهریه می‌گرفتیم و باید یک ماه با آن سر می‌کردیم. می‌گفت: ما با این پول یک کیسه اسفناج می‌خریدیم و می‌پختیم و آن را به تدریج تا پایان ماه، با نان می‌خوردیم. البته اگر گاهی پولی هم باقی می‌ماند، ماست هم می‌خریدیم و با اسفناج می‌خوردیم. وضع شما نسبت به آنها خیلی خوب بوده.

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، گاهی 20 تا 30 تومان هم اضافه می‌آوردیم و من با پول اضافی کتاب می‌خریدم.

ـ کتاب‌های خارج از درس طلبگی؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، کتاب‌هایی که برای آینده درسی‌ام لازم بود و کتاب‌هایی که مورد نیاز طلبگی‌ام بود. کتاب‌های عربی مثل «مطول» و از این قبیل.

ـ درآغاز ورودتان به حوزه علمیه قم چه چیزی به نظرتان جالب بود؟

حجت الاسلام ری‌شهری: یکی از مطالب جالبی که در قم برایم اتفاق افتاد، آشنایی‌ام با مقام عارف بزرگوار جناب شیخ رجبعلی خیاط بود. داستان این بود که من معمولاً هفته‌ای یکبار درآغاز طلبگی به مسجد جمکران می‌رفتم. یک شب که به آنجا رفته بودم، پس از نماز و دعا، وقتی از در مسجد بیرون آمدم، یک بنده خدا پیش من آمد و سلام و احوالپرسی گرمی‌کرد و گفت: من به نماز و دعای شما توجه داشتم و علاقه‌مند شده‌ام با شما دوست بشوم، چه کار کنم!؟ او از جناب شیخ رجبعلی خیاط صحبت کرد و گفت: شیخ دارای ویژگیهای عجیبی است و من به واسطه سخنان آن شخص با شخصیت و حالات جناب شیخ آشنا شدم.

ـ آن زمان جناب شیخ هنوز درقید حیات بودند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، ایشان چند ماه بعد در شهریور 1340 فوت کردند. من متأسفانه ایشان را ندیدم اما با شاگردانشان آشنا شدم. یکی از بهترین شاگردان جناب شیخ که من با او آشنا شدم، مرحوم شیخ عبدالکریم حامد بود. شیخ عبدالکریم حامد خودش هم چیزهایی داشت و خیلی اهل مطالعه و مسلط برآیات و احادیث بود. یکی از خطبای معروف فعلی مشهد که از دوستان نزدیک شیخ عبدالکریم حامد بود و خاطرات بسیار خوبی از او دارد، می‌گفت: یک روز با شیخ عبدالکریم حامد به مجلس جناب شیخ رفتیم. مردم پشت سراو رو به قبله نشسته بودند و جناب شیخ با صدای بلند دعا می‌خواند: اللهم اِنّی اَسئلک الاَمان ... من در دلم گفتم خدایا! اگراین شیخ از اولیاء توست، امسال سخنرانی و منبر من بگیرد!

تا این نیت از دلم گذشت، جناب شیخ همان‌طور که مشغول دعا خواندن بود گفت: من به او می‌گویم فکر پول نباش، او آمده با پول مرا امتحان کند!

ـ نظیر چنین حکایتی از آقای شجاعی هم شنیده شده است.

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، آن یک خاطره دیگری است. خاطره ایشان را هم بنده درکتاب کیمیای محبت آورده‌ام. خاطره آقای شجاعی راجع به نماز است. می‌گفت: یکی دو ساعت به غروب مانده بود و من نمازم را نخوانده بودم. کسی هم خبر نداشت. کم سن و سال بودم و منبر می‌رفتم. جناب شیخ تا مرا دید نگاهی به من کرد و گفت: آخرنوکر امام حسین (علیه السلام) که تا این وقت نمازش نمی‌ماند. گفتم: چشم!

ـ حالا که بحث جناب شیخ و آشنایی حضرت عالی با ایشان پیش آمده، خوب است درباره نحوه تدوین کتاب «تندیس اخلاص» هم صحبت بفرمایید. ظاهراً شما اولین کسی هستید که کتاب مستقلی درباره جناب شیخ نوشته‌اید و او را به جامعه معرفی کرده‌اید.

حجت الاسلام ری‌شهری: همانطور که گفتم، آشنایی بنده با جناب شیخ و بعضی از شاگردان ایشان، در قم و به صورت اتفاقی انجام گرفت. به هر حال، از آن طریق با آقای شیخ عبدالکریم حامد و شماری دیگر از شاگردان شیخ آشنا شدم. سخنان جناب شیخ برای من جاذبه خاصی داشت و نکات معرفتی بسیاری درصحبتهای ایشان وجود داشت. من مدتها فکر می‌کردم که چه خوب است این صحبتها یک جا جمع بشود تا دیگران هم از آنها استفاده کنند، احساسم این بود که جامعه ما بویژه نسل جوان به این‌گونه حرفها نیاز دارند و کاربرد تبلیغی و سازندگی این کلمات بسیار زیاد است. روزی به ذهنم رسید که شاگردان جناب شیخ، همه پیر هستند و یکی پس از دیگری از دنیا می‌روند و چقدر خوب است که پیش از اینکه دسترسی به آنها ناممکن بشود، ترتیبی بدهیم که خاطرات آنها ضبط شود. با یکی از دوستان که انگیزه این کار را داشتند صحبت کردم و از او خواستم که کار جمع‌آوری خاطرات شاگردان جناب شیخ را به عهده بگیرد. او هم با تک‌تک کسانی که آن زمان دردسترس بودند و حالا شماری از ایشان فوت کرده‌اند تماس گرفت و خاطرات آنها را جمع‌آوری کرد. البته من به او محورهای بحث و سؤالات مصاحبه را داده بودم. به هرحال، پس از ضبط خاطرات، آنها را پیاده کردیم و برای هر مصاحبه پرونده‌ای جدا تشکیل دادیم. آن زمان به علت اشتغالات فراوان، کا رتنظیم مصاحبه‌ها و خاطرات را به جناب الهی خراسانی مسئول پژوهشگاه آستان قدس رضوی که از دوستان صمیمی‌و خوب من هستند سپردم و خواهش کردم اگر در پژوهشگاه کسی هست که بتواند پرونده‌ها را تنظیم و ارائه کند، به من معرفی کند. آقای خراسانی هم یکی از دوستان را خواسته بود و کار را به او سپرده بود. بنده هم مقدمه‌ای برآن نوشتم و کتاب به نام «تندیس اخلاص» منتشر شد.

ـ با وجود استقبال بسیار خوبی که از این کتاب شد و چاپ‌های متعدد از این اثر گواه این امراست، چرا پس از آن کتاب «کیمیای محبت» را در همان موضوع منتشر کردید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: درست است، وقتی که تندیس اخلاص چاپ شد استقبال خوبی از آن شد، از طرفی، وقتی که من مجدداً به اصل آن پرونده‌ها مراجعه کردم دیدم آن‌طور که باید و شاید خاطرات شاگردان جناب شیخ درکتاب تندیس اخلاص مورد استفاده قرار نگرفته و به رغم کمی‌فرصت و کثرت اشتغالات احساس کردم که با توجه به استقبال خوبی که از کتاب «تندیس اخلاص» شده، بهتراست خودم کار را مجدداً شروع و تنظیم کنم.

ـ یعنی بازخوانی پرونده‌ها و فصل‌بندی جدید و نکات تازه...؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله. بازخوانی پرونده‌ها، فیش‌برداری از آنها، ارائه نکات برجسته و قالب‌بندی جدید و این‌بار درچارچوب قرآن و حدیث و روایات اسلامی‌برای سازندگی بیشتر.

ما انشاء ا... درآینده بازهم پیرامون جناب شیخ و مسایل عرفانی با شما صحبت خواهیم کرد.

ـ حالا اجازه بدهید به مبحث طلبگی شما برگردیم، در قم نزد چه کسانی درس‌های حوزوی را شروع کردید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: همانطور که قبلاً گفتم، من در مدرسه برهان شهرری طی یک سال تا «سیوطی» را خوانده بودم و بعد که در سال 1340 به قم رفتم، مجدداً سیوطی را نزد شیخ رحمت الله فشارکی از فضلای قم خواندم. در قم به مدرسه آیت الله گلپایگانی می‌رفتم. آقای بهشتی و آقای مشکینی و آقای ربانی هم برای ساماندهی و برنامه‌ریزی به آن مدرسه آمده بودند. آن مدرسه اولین مدرسه‌ای بود که تحت برنامه بود و من این مدرسه را پسندیدم. وقتی برای ثبت‌نام آنجا رفتم، آقای بهشتی و آقای ربانی هر دو از من امتحان گرفتند. من همانجا احساس کردم که آقای بهشتی خیلی تیز است و در ادبیات هم خیلی قوی‌تر از دیگران است. به هر حال فکر می‌کنم پس از یک هفته، آقای بهشتی را در مدرسه فیضیه دیدم و از نتیجه امتحان خودم پرسیدم. فرمودند: آقا! شما از پایه اول یک مقدار بالاتری و از پایه سوم یک مقدار پایین‌تر، بیا یک‌بار دیگر پایه دوم را در مدرسه ما بخوان، آنها معتقد بودند هرکس طبق برنامه‌های این مدرسه پیش برود، پس از پانزده سال مجتهد می‌شود، و سخن آنها درست بود.

ـ از هم دوره‌هایتان چه کسی بیشتر به یادتان مانده است؟

حجت الاسلام ری‌شهری: آقای دکتر روحانی و آقای محمدی گلپایگانی و آقای عبداللهی که در حال حاضر عضو جامعه مدرسین هستند از شاگردان آن مدرسه بودند.

ـ شهریه هم می‌دادند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: شهریه نمی‌دادند یا اگر می‌دادند خیلی مختصر بود. من اولین شهریه‌ام را از امام گرفتم. فکر می‌کنم مبلغ آن ده یا پانزده تومان بود. البته تا رتبه اول را نمی‌خواندیم به شهریه نمی‌رسیدیم، یکی از نکاتی که درآن مدرسه برای من جالب بود این بود که مدیریت مدرسه و تدبیر آقای بهشتی چنان بود که اگر طلبه‌ها از استادی به دلیل تدریس نامطلوب یا رفتار نامناسب شکایتی می‌کردند، با دقت و سرعت رسیدگی می‌شد و گاهی استاد را عوض می‌کردند. مدیریت آنها هرگز از نوع مدیریت به اصطلاح رفاقتی، یا مدیریت رودربایستی نبود.

ـ در جریان وقایع پانزده خرداد در قم شما در همان مدرسه بودید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: بله، آن زمان ما در مدرسه آیت الله گلپایگانی بودیم. بعد از جریان انقلاب، به دلیل اختلافی که بین آقایان با برخی از مراجع تقلید بر سر مسایل انقلاب پیش آمد، این مدرسه را رها کردند و مدرسه حقانی را تأسیس کردند و یک سال بعد هم مدرسه به تدریج نظم قبلی‌اش به هم ریخت و من به مدرسه حجتیه رفتم و در همان مدرسه، سال42 معمم شدم و لباس پوشیدم. از سال 43 به بعد، تا چند سال تابستانها برای ادامه تحصیل به مشهد می‌رفتم چون هوای آنجا خنک بود و از طرفی آقای ادیب نیشابوری که استاد ادبیات خوبی بود آنجا تدریس می‌کرد. من بخشی از «مطول» را در مشهد نزد همین آقای نیشابوری خواندم و همانجا سال 1344 و دقیقاً در بیستم تیر توسط ساواک مشهد دستگیر شدم.

ـ به خاطر فعالیت‌های سیاسی؟

حجت الاسلام ری‌شهری: حالا عرض می‌کنم. تنها چندروز بود که من به مشهدرفته بودم و در حجره‌ای به صورت مهمان سکنی داشتم آن روز غروب من در حجره تنها بودم چراغ حجره را خاموش کرده بودم که هم اسراف نباشد و هم موقع خواندن نماز مغرب، حضور قلب داشته باشم. ناگهان دیدم کسی جلو اتاقم فندک زد و رفت. من فکر کردم شاید کسی با من کاری دارد. نمازم که تمام شد، چراغ را روشن کردم که اگر کسی کاری دارد داخل بیاید، بعد دیدم که چند مرد داخل حجره‌ام شدند و شروع به تفتیش اتاق کردند. من نمی‌دانستم آنها دنبال چه چیزی هستند. بعد دیدم از لای صفحات یکی از کتابها کاغذی درآوردند و خطاب به من گفتند: برویم! من اصلاً نمی‌دانستم چه شده و چرا باید با آنها بروم! در راه که می‌رفتیم صاحب حجره، آقای سلیمی‌را هم دیدم، آنها صاحب حجره را هم با خودشان همراه کردند، چند دقیقه‌ای در یکی از حجره‌های صحن امام رضا (علیه السلام) صحبتهایی کردند و بعد ما را سوار اتومبیلی کردند و به ساواک مشهد بردند و بازجوییها شروع شد. آنها 45 روز مرا در سلول انفرادی ساواک نگهداشتند. بعد معلوم شد که وعاظ اصفهانی درارتباط با محکوم کردن حکم اعدام مرحوم بخارایی و یارانش درجریان ترور منصور، اعلامیه‌ای داده بودند و مأموران دنبال آن اعلامیه می‌گشتند و چون من تازه از قم امده بودم و آنها روی قم حساس بودند، تصور کرده بودند که من حامل آن اعلامیه هستم و برایم تعقیب و مراقبت گذاشته بودند.

در حالی‌که آن اعلامیه‌ای که از اتاق من بردند، راجع به آقای قمی‌بود. بعد هم مرا به دو ماه زندان محکوم کردند. این زندان، مقدمه رفتن من از ایران به نجف بود.

ـ جناب آقای ری‌شهری! اصولاً آشنایی شما با سیاست و مسایل سیاسی چگونه و از کجا آغاز شد؟

حجت الاسلام ری‌شهری: آشنایی من با مسایل سیاسی و انقلاب، درحقیقت از سخنرانیهای حضرت امام شروع شد. آنطور که یادم هست، در تمام سخنرانیهای حضرت امام حاضر بودم و تنها سخنرانی‌ای را که تقریباً از نیمه رسیدم، سخنرانی مدرسه فیضیه ایشان در روز عاشورا بود. وقتی من آنجا رسیدم، تقریباً همۀ راهها بسته بودند. من آن زمان در مدرسۀ آقای گلپایگانی بودم. از خیابان منوچهری تا مدرسه فیضیه پیاده آمدم. مردم یک عده را به پشت بام مدرسه هدایت می‌کردند. من به مسجد اعظم رفتم و از طریق راه‌پله‌های مسجد به پشت بام مسجدرفتم و از آنجا شنیدم که امام می‌فرمودند: منبریها را سازمان امنیت خواسته و گفته درباره سه چیز صحبت نکنید، شاه و آمریکا و اسراییل. من آنجا شنیدم که امام خطاب به شاه فرمودند: مگر تو اسراییلی هستی!؟ موضوع دیگری که خیلی برای من سازندگی داشت، مسئلۀ زندان دو ماهه در مشهد بود. در همان سال در مشهد حدود پنجاه نفراز طلبه‌ها را هم دستگیر کرده بودند و پیس ما آوردند. آقای هادی خامنه‌ای و آقای طاووسی را هم گرفته بودند. همان سالی بود که قبای طلبه‌ها را از کمر می‌بریدند و آنها را به بیگاری می‌بردند.

ـ درباره آموزشها و سازندگیهایی که زندان مشهد برای شما داشت توضیح بفرمایید.

حجت الاسلام ری‌شهری: ببینید! من اصولاً در زندگی سختی ندیده بودم، فشارها و سختیهای زندگی انسان را می‌سازند. در خانواده، من فرزند اول بودم و نازک نارنجی بارآمده بودم. شرایط زندان برای من شرایط دیگری بود. آنجا با سختی و فشار و کمبود مواجه شدم و عملاً وارد سیاست شدم. زندان برای من مثل کلاس درس بود. در زندان تجربه‌های مختلفی آموختم. بعضی افرادرا انسان تنها در زندان می‌شناسد. اجازه بدهید درهمین ارتباط خاطره‌ای را برایتان بگویم. همانطور که قبلاً عرض کردم، من در مسجد جمکران دوستی پیدا کردم که جناب شیخ رجبعلی خیاط را به من معرفی کرد. او تنها کسی بود که در مشهد موقع دستگیری مرا می‌شناخت. ایشان در مدرسه نواب بود و من در مدرسه میرزا جعفر بودم که دستگیر شدم. آن زمان حدود 300 تومان پول و مقداری لباس داشتم. در زندان هر چه به آن دوست نامه نوشتم که آن پول و لباسهایم را برایم بیاور، نیاورد و جوابی نداد، پس از آزادی از زندان، وقتی او را دیدم پرسیدم: مگر نامه‌های من به تو نمی‌رسید؟ چرا پول و لباسها را برایم نفرستادی؟ گفت: استخاره کردم بد آمد!

ـ آن زمان پدر و مادرتان از جریان دستگیری شما در مشهد باخبر بودند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، من به آنها نگفته بودم، چون مشخص نبود تا چه مدت در زندان خواهم ماند.

ـ اوضاع زندان مشهد در آن سال چگونه بود؟

حجت الاسلام ری‌شهری: درزندان به ما لباس نمی‌دادند. تنها یک شلوار و یک پیراهن داشتم، قبا را هم گرفتند و آن را از کمر قیچی کردند. حمام رفتن آنجا شرایط خاصی داشت، وقتی احتیاج به غسل پیدا می‌کردم ناچار بودم با آب سرد غسل کنم. تنها کسی که درآن شرایط به من سر می‌زد آقای عباسی بود که حجره‌اش را به من داده بود. با وجود اینکه مرا نمی‌شناخت، وقتی فهمید در مشهد جایی را ندارم، گفت: بیا و در حجره من بمان. بعد هم که به زندان عمومی‌آمدم، مرتب به من سر می‌زد و برایم لباس و غذا می‌آورد. این هم یک تجربه دیگر از زندان بود؛ کسی که مرا نمی‌شناخت آن همه لطف کرد و کسی که مرا می‌شناخت و ادعای دوستی داشت در عمل چنان کرد.

ـ درانفرادی شکنجه هم درکار بود؟

حجت الاسلام ری‌شهری: تازمانی که در ساواک بودیم خیلی اذیت کردند. برخورد ساواک خیلی خشن بود، اما دادگاه ارتش که آمدیم وضع بهتر بود و حرف سرشان می‌شد. گفته می‌شد، آقا هادی خامنه‌ای را خیلی شلاق زدند و علاوه بر شلاق او را درآفتاب نگه می‌داشتند. آقای طاووسی را یک بار 300 ضربه شلاق زدند که خون از بدنش می‌آمد. اما مرا نزدند، البته از من چیزی که بخواهند بخاطر آن مرا شکنجه کنند نداشتند. یک سال پس از آزادی از زندان، سال 1345 موقعی که در قم بودم، نامه‌ای از دادگاه تجدید نظر مشهد برایم آمد و مجدداً مرا خواسته بودند. من با خودم گفتم وقتی دادگاه اولیه آن طور بود، حتماً دراین دادگاه وضع بدتر می‌شود، به همین خاطر به پدر و مادرم گفتم که می‌خواهم به نجف بروم و درسم را آنجا ادامه بدهم. آنها هم موافقت کردند و من در سن نوزده سالگی از طریق آبادان به طور غیر مجاز به نجف رفتم.

ـ قبل از آن که به نجف بروید، چه درسهایی را در قم خوانده بودید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: تا سال 44 که درقم بودم رسائل و مکاسب می‌خواندم.

ـ لمعتین را پیش چه کسی خواندید؟

حجت الاسلام ری‌شهری: لمعتین را پیش آقای صلواتی خواندم. مقداری از قوانین را پیش آقای اعتمادی و آقای نوری خواندم و درس حاشیه آقای آدینه هم رفته بودم.

 

ـ جناب آقای ری‌شهری! کدامیک از شخصیتها و اساتید حوزوی تأثیر بیشتری روی شخصیت شما داشتند؟

حجت الاسلام ری‌شهری: من درحوزه به مسایل اخلاقی و عرفانی علاقه بیشتری داشتم. اولین جرقه این گرایش را هم درس اخلاق حاج آقا حسین فاطمی‌درمن ایجاد کرد. ایشان از شخصیتهای تأثیرگذار بود. من پنجشنبه‌ها به درس اخلاق آن بزرگوار می‌رفتم و شاید علت علاقه من به جناب شیخ رجبعلی خیاط هم نتیجه آموزشهای ایشان بود. همچنین آقای مشکینی هم از اساتید تأثیرگذار بر شخصیت من بود. من نزد ایشان رسائل مکاسب را خواندم.

ـ در قم؟

حجت الاسلام ری‌شهری: نخیر، در نجف. دقت و برنامه‌ریزی و نظم آقای مشکینی در استفاده از وقت، برای همه سرمشق بود. ایشان از هر فرصتی ولو کوتاه، استفاده علمی‌می‌کردند، حتی زمانی که برای تفریح همراه با مرحوم اصغرآقاکنی کنار شط کوفه می‌رفتیم، در فاصله‌ای که غذا حاضر می‌شد، آقای مشکینی کتابشان را در می‌آوردند و مطالعه می‌کردند.

صفحه بعد 

 معرفی    بخش اول گفتگو   بخش دوم گفتگو    بخش سوم گفتگو    کتابشناسی